تبلیغات
به شعر تنهایی خوش آمدید

به شعر تنهایی خوش آمدید

 

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده

که با دلم در میان بگذاری

همه چیز از احساست پیداست،

در این لحظه های نفسگیر،

چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار

و این دل عاشق من،

همیشه بهانه میگیرد از من …

بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را،

تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را!

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من،

جز یک دل بهانه گیر باز هم گرچه نیستی

در کنارم ، اما در این هوای سرد،

عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته…

به این خیال که تو هستی ،

همه چیز سر جای خودش باقیست ،

تنها جای تو در کنارم خالیست،

به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ،

تنها درد من در این شبها ، تنهاییست !

به این خیال که تو هستی ،

بی خیال همه چیز شده ام ،

در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام!

کجا بیایم که تو باشی،کجا بروم که تو را ببینم،

کجا بنشینم که تو هم بیایی

دلم تنها به این خوش است

که هر جا باشی ،همیشه در قلبم میمانی

اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟

لحظه به لحظه بهانه های این دل

بی تابم را چه کنم؟

تو بگو اشکهایم را چه کنم،

انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟

فرقی ندارد برایم دیگر ، مهم این است

که تو هستی ، مهم این است که همیشه

و همه جا مال من هستی اگر من

در این گوشه تنها نشسته ام

و به تو فکر میکنم ، تو در گوشه ای نشسته ای

و در خیالت به من نگاه میکنی ، اگرمن

با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ،

تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی

اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ،

تو در آن گوشه از شوق دیدار

همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی…

 

 

وقتی محبتهایت ، آن عشق بی پایانت به من زندگی میدهد

چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم،

چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟

همین که تو در قلبمی ،

انگار یک دنیای عاشقانه در قلبم برپاست ،

عشقت در قلبم بی انتهاست !

همین که تو در قلبمی بی نیازم از همه کس،

تو را میخواهم و یک کلام فقط تو را ، همین و بس!

دلم بسته به دلت ، هیچ راهی ندارد

حتی اگر مرگ بخواهد مرا جدا کند از قلبت !

دیگر تمام شد ، تو در من حک شده ای،

ای جان من ،تو همه چیز من شده ای!

از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ،

از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم،

تا خواستم خودم را پیدا کنم اسیر شدم،

تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم!

از نگاهت خواندم تو همانی که من میخواهم،

آنقدر پیش خود گفتم میخواهت،

که آخر سر تو شدی مال من،

شدی یار و عشق بی پایان من!

از نگاهت خواندم ، چند سطر از شعر زندگی را …

چه انتخاب زیبایی بود ،

از همان اول هم دلم به دنبال یکی مثل تو بود،

و اینک پیدا کرده ام تو را ،

تویی که دیگر مثل و مانندی نداری،

در قلبت جز من ، جایی برای کسی نداری!

 

 

از نگاهت خواندم

از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری ،

اشک از چشمانم ریخت

و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم

حس کن آنچه در دلم میگذرد ،

دلم مثل دلهای دیگر نیست که دلی را بشکند!

تو که باشی چرا دیگر به چشمهای دیگران نگاه کنم ،

تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!

 

 

آهای همیشگی ترینم

تمام فعل های ماضی ام را ببر...

چه در گذر باشی چه نباشی

برای من استمراری  خواهی بود...

من هر لحظه تو را صرف می کنم

 

 

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری

که خودت می خواهی...!

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین...

نکندآخر کار قالی زندگیت را نخرند...!!!

 

 

کم کم یاد خواهم گرفت با آدم ها همانگونه باشم که هستند:

همانقدر خوب و گرم و مهربان...

و همان قدر بد و سرد و تلخ...

 

 

کنارت هستند تا کی؟

تا وقتی که به تو احتیاج دارند...

از پیشت می روند یک روز...

کدام روز؟

وقتی کسی جایت آمد!!!

دوست دارند تا چه موقع؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند...

می گویند عاشقت هستند برای همیشه نه!

فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام  بشود!!!

و این است بازی با هم بودن...

 

 

وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند

وقتی بودن ها طعم نیاز دارند

وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر می شود

وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه می شود

وقتی غریزه احساس را پوشش می دهد

وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود

دیگر نمی خواهمت...

نه تو را و نه هیچ کس دیگر را

 

 

به چه می خندی تو؟

انگیزه ی جدایی؟

به مفهوم غم؟ به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست

خنده دار است بخند...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 02:04 ب.ظ توسط shirin comment |

 

فکر کن بابات بتونه فکرتو بخونه! اون وقت هر ۵ دقیقه یه چک میخوردی!!!

 

 

اگه پسرا ۱۰۰۰ راه واسه دروغ گفتن دارن دخترا ۱۰۰۱ راه واسه مچ گرفتن دارن...

بعله!!!

 

رفیقمون رفته ماموریت وسط بیابونای بندرعباس، سر دکل های نفتی،

تا زانو تو گازوئیل، دوست دخترش باهاش قهر کرده که چرا

دیشب برام بوس نفرستادی! خداااااااااا

 

 

تو تبلیغ شامپو صحت:

زنه میگه :تو خونمون دخترم موهاش چرب، پسرم معمولی،

و شوهرم موهای خشکی داره...

من جای آقاهه بودم بچه ها رو میبردم تست DNA:))))))))))

 

 

بچه که بودیم همسایمون سگ داشتن هر وقت واق واق

می کرد داداشم صداشو تقلید می کرد یه بار زن همسایه از مامانم

سراغ سگی که صداش از خونه ما میاد و گرفت واسه جفت گیری

با سگش مامانم اومد خونه یه بلایی سر داداشم آورد

که دیگه فقط صدا ماهی در میاره

 

 

روز قیامت به علت بار گناهانم گفتم خودم محترمانه برم جهنم

که یکی از ملائکه داد زد کجا؟ گفتم جهنم! گفت اهل کجایی؟

گفتم ایران گفت بیا برو بهشت فکر میکردی تا حالا کجا بودی بدبخت!

 

 

پسره پست گذاشته بود دخترای امروزی آشپزی بلد نیستن،

خونه داری بلد نیستن!
،
،
،
دختره کامنت گذاشته بود :انگار خودشون مث مردای قدیم

میرن از صبح کار میکن تا بوق سگ! بابا شما رو هم باید با

بیل ساعت ۱۲ظهر از زیر پتو بیرون آورد!

آقا من که قانع شدم! شما چی؟

 

 

 

داداشم کلاس سوم دبستان بعد از سه شبانه روز گریه و زاری

و یک هفته اعتصاب غذا و چهار روز نرفتن به مدرسه بابا بالاخره 

براش یه گوشی خرید. اولین کاری کرده رفته برنامه ویچت نصب

کرده رو پیجش نوشته بی گناه غرق گناه!

یعنی دیدم داغوووون شدم به مولا

 

 

هر عضوی در بدن انسان وظیفه مشخصی داره، وظیفه انگشت

کوچک پا اینه که با لبه ی دیوار، پایه مبل یا صندلی برخورد کنه

و اشک ما رو در بیاره تا سطح کره چشممان پاکیزه شه

و همانا پاکیزگی وظیفه هر مومن است...

 

 

 

آشپزی سخته ولی میتونین با خلاقیت*های کوچیک

این کار رو برای خودتون به لذت تبدیل کنین،مثلا من ﺩﯾﺮﻭﺯ

ماستو خیار رو بدون خیار درست کردم خیلی هم خوب شد...

 

 

 

بعضیا همچین با تعجب ازم می‌پرسن :

«یعنی دوس پسر نداری؟!! »

انگار دست و پا ندارم

 

 

دانشجوی عزیز وقتی که شما سر کلاس اس ام اس

میفرستی من کاملا متوجه میشم.

چون هیچ احمقی به خشتک خودش زل نمیزنه در حالی

که لبخند روی لباشه !

دوستدارت استاد!

   


نوشته شده در جمعه 6 دی 1392 ساعت 07:07 ب.ظ توسط shirin نظرات |

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت 12:55 ق.ظ توسط shirin comment |

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم،

همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را

گرفتم و گفتم،باید چیزی را به تو بگویم او نشست

و به آرامی مشغول غذا خوردن شد

غم و ناراحتی توی چشمانش را

خوب می‌دیدم یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم

را باز کردم.

اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد

من طلاق می‌خواستم به آرامی موضوع

را مطرح کردم

به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده

باشد،فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم.

این باعث شد عصبانی شود ظرف غذایش

را به کناری پرت کرد

و سرم داد کشید، تو مرد نیستی!

آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم

او گریه می‌کرد می‌دانم دوست داشت

بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است

اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای

به او بدهم من دیگر دوستش نداشتم،

فقط دلم برایش می‌سوخت

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق،

برگه طلاق را آماده کردم که در آن

قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین،

و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد

نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را

ریز ریز پاره کرد

زنی که 10 سال زندگیش را با من

گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل

شده بود از اینکه وقت و انرژیش را

برای من به هدر داده بود

متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم

به آن زندگی برگردم

چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم.

آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و

این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم

ببینم برای من گریه او نوعی رهایی بود.

فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من

را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر

و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم

و دیدم که پشت میزنشسته و چیزی

می‌نویسد شام نخورده بودم اما مستقیم

رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد

چون واقعاً بعد از گذراندن

یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم

خسته بودم.وقتی بیدار شدم، هنوز پشت

میز مشغول نوشتن بود توجهی نکردم

و دوباره به خواب رفتم.صبح روز بعد او

شرایط طلاق خود را نوشته بود:

هیچ چیزی ازمن نمی‌خواست و

فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته

بود.او درخواست کرده بود که در آن

یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی

نرمال داشته باشیم دلایل او ساده بود:

وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست

که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز

دیگر هم خواسته بود.

او از من خواسته بود زمانی که او

را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم

به یاد آورم. از من خواسته بود که

در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده

و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم.

فکر می‌کردم که دیوانه شده است.

اما برای اینکه روزهای آخر با هم

بودنمان قابل‌تحمل‌ترباشد،

درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام

حرف زدم بلند بلند خندید و گفت 

که خیلی عجیب است و بعد با خنده

و استهزا گفت: که هر حقه‌ای هم که سوار 

کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی

عنوان کرده بودم من و همسرم

هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم

وقتی روز اول او را بغل

کردم تا از اتاق بیرون بیاورم

هر دوی ما احساس خامی

و تازه‌کاری داشتیم پسرم به پشتم زد

وگفت: اوه بابا رو، ببین مامان

رو بغل کرده اول او را از اتاق

به نشیمن آورده و بعد از آنجا به

سمت در ورودی بردم حدود 10 متر

او را درآغوشم داشتم کمی ناراحت

بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم

و او رفت که منتظر اتوبوس شود

که به سر کار برود من هم به تنهایی

سوار ماشین شده و به سمت شرکت

حرکت کردم.در روز دوم هر دوی

ما برخورد راحت‌تری داشتیم.

به سینه من تکیه داد.

می‌توانستم بوی عطری که به

پیراهنش زده بود را حس کنم.

فهمیدم که خیلی وقت است خوب

به همسرم نگاه نکرده‌ام.

فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست.

چروک‌های ریزی روی صورتش

افتاده بود و موهایش کمی سفید شده

بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم

که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده

و بلند کردم،احساس کردم حس 

صمیمیت بینمان برگشته است.

این آن زنی بود که 10 سال زندگی

خود را صرف من کرده بود.

در روز پنجم و ششم فهمیدم که

حس صمیمیت بینمان در حال رشد

است. چیزی از این موضوع به

معشوقه‌ام نگفتم هر چه روزها جلوتر

می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر

می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده

بود!یک روز داشت انتخاب می‌کرد

چه لباسی تن کند چند پیراهن را امتحان

کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد.

آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد

شده‌اند یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر

شده است، به همین خاطر بود

که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد.

بخاطر همه این درد وغصه‌هاست که

اینطور شده است ناخودآگاه به سمتش

رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد

و گفت که بابا وقتش است

که مامان را بغل کنی و بیرون

بیاوری برای او دیدن اینکه پدرش

مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد

بخش مهمی از زندگیش شده بود.

همسرم به پسرمان اشاره کرد که

نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش

گرفت. صورتم را برگرداندم

تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در

این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم.

بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم

و از اتاق خواب بیرون آورده

و به سمت در بردم دستانش را

خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته

بود من هم او را محکم در آغوش داشتم.

درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد.

در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم

به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم.

پسرم به مدرسه رفته بود محکم بغلش کردم

و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که

زندگیمان صمیمیت کم دارد.

سریع سوارماشین شدم و

به سمت شرکت حرکت کردم.

وقتی رسیدم حتی درماشین را هم

قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری

نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالارفتم.

معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را

به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم،

دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت،

تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام

گذاشت وگفت تب داری؟

دستش را از روی صورتم کشیدم.

گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

زندگی زناشویی من احتمالاً به این

دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم

به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم

نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم.

حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما

را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش

گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم.

معشوقه‌ام احساس می‌کرد که

تازه از خواب بیدار شده است.

یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در

را کوبید و زیر گریه زد.

از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم.

سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی

ایستادم و یک سبد گل برای همسرم

سفارش دادم.فروشنده پرسید که دوست

دارم روی کارت چه بنویسم.

لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما

را از هم جدا کندهر روز صبح بغلت

می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها 

دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها

را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه 

رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده

و مرده است!او ماه‌ها بود که با سرطان 

می‌جنگید و من اینقدر مشغول

معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم.

او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد

و می‌خواست من را ازواکنش‌های منفی

پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند.

حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری

مهربان بودم.جزئیات ریز زندگی مهمترین

چیزها در روابط ما هستند.

خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه

مهم نیست.اینها فقط محیطی برای

خوشبختی فراهم می‌آورد 

اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و

هر کاری ازدستتان برمی‌آید برای

تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید...


نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1391 ساعت 02:53 ب.ظ توسط shirin comment |

 

چه خوب...!

که من بهشت را

به بوسه های تو بخشیدم

حالا همه جا بوی بهشت دارد

و من عطر بوسه های تو...

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1391 ساعت 10:02 ب.ظ توسط shirin comment |

 

کجا بودی؟

کجا بودی آن روزها که مرا با تمامی نیازی که داشتم به تصور خود

تنها گذاشتی و من در تمامی این سال ها زندگی را چون خوابی

خوش در خیالی دل انگیز گذراندم...

من حتی دل سپردن را تجربه کردم آن هم با کسی که تفاوتی میان

عشق و عادت"احساس و انجام وظیفه قائل نبود...

اما من امروز بیدار شده ام شاید هم فقط اینگونه می پندارم...!

زیرا دیگر تفاوت میان "خواب" و "بیداری" را نمی دانم...

ما آدم ها هیچ گاه نمی توانیم حدس بزنیم چه کسی سرنوشتش

با سرنوشت ما گره خورده است یا شاید هم نتوانیم بفهمیم

خوب بودن ها و بد بودن ها را...

گاهی زمان می گذرد و تازه در می یابیم ستاره ی اقبال ما در

گوشه ای دیگر منتظر ما بوده است!

و ما نمی دانستیم...


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1391 ساعت 03:09 ب.ظ توسط shirin comment |

 

                               

خدای من ، ای بهترین یار ، بین من و تو

                                                          فاصله ای است

                                          به وسعت یک گناه و گام و تقربی به اندازه

                                                              یک نگاه ...

                                              آنگاه که در سایه ی نگاه پرمهر و

                                                           لطف تو هستم

                                          فاصله ها فرو می ریزند و هیچ حزن

                                                          و اندوهی ندارم...

                                        با تو زمین ، این آتشکده ی فروزان غم،

                                                          گلستان من است 

                                                   با تو من همیشه دربهشتم
...

                                       اما گاهیکه چون کودکی بازیگوش از تو

                                                          دور می شوم

                                      غم قرین قلبم می شود و بی تو از فراقت

                                                      در جهنمی سوزانم ...

                                                پس ای یگانه یار و یاور من ..

                                                   قلبم را به تو می سپارم 

                                      آن را جایگاه بزرگترین عشق خود کن ،

                                                   تا این مهر مرکبی شود

                                                     برای رسیدن به تو ...

                                          ای یار مهربان ، هرگز نگاهت را

                                                         از من مگیر..

                                          امروز بیشتر از همیشه ایام به تو

                                                           نیازمندم 

                                          دیگر اشکی نمانده که بین ما پل شود ..

                                                تنهایم مگذار ..بر من ببار ..

                                                       که تشنه نورم ...

 

                                         


         الهی...                                                                         

اگر برای آن به سوی تو می آیم                                                                                               
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی          
    
     بگذار که در آنجا بسوزم                                                                                                
 و اگر برای آن به سوی تو می آیم                                                                                                  
که لذت بهشت را به من بخشی                                                                                                
بگذار تا درهای بهشت به رویم بسته شود                                                                                               
اما به خاطر توبه سویت می آیم                                                                                                 

محبوبم مرا از خویش مران                                                                                                  
  متبرکم کن تا در کنار زیبایی جاودانه ات             
                                                                                             
          تا ابد لانه کنم...            
 
 
 
 
خدایا ، راهی نمیبینم ، آینده پنهان است
 
اما مهم نیست
 
همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را . . .
 
 
                                
 

خدای مهربانم !

از امروز تمامی مشکلاتم را با مداد و نعمتهایم را با خودکار می نویسم !

می دانم که مشکلاتم را با پاک کن مهربانیت پاک خواهی کرد . . .

 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت 05:47 ب.ظ توسط shirin comment |

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار

به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و

خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود

و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟

لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر

به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک

نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

  

 

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد

 که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود

و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند

 که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.

 مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود

پرداخت.ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو

به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب

 پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم

بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی

جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی

را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی

دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط

شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را

پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند

با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب

را دارد؟مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت

تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه

کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد

اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم.

هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او

داده‌ام،من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است

که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛

اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی

دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛

چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام

 اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها

همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند

اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم

که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را

با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند،

پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک

از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت

از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با

دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت

و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب

 پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما

از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد

به قلب او نفوذ کرده بود…

 

از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی

به یاد ماندنیست پس من از کار خود راضی هستم

و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت: تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند

چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با

کاه پر شده باشد...!!!

 

 

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو

عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.

فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز

یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای

رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که

درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله

موضوع را به کل فراموش کرد.

 

 

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد

به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید

شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند

ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.

مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود

وحشت داشت.وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد

و دید که فرزندش از دنیا رفته

رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

 

 

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار

فراکُنشی بود.کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال.

هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت.

بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش

قرار می داد،آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر

دانستن وجود ندارد.مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده

و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی

از طرف شوهرش بود.آن همان چیزی بود که شوهرش به

وی داد.گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و

مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل

کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی

ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته

باشیم.در نهایت،آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش

داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها،

دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به

زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا

وجود می داشت.

 

 

 

جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی، و عشق محكوم....

 

به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ،

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا

 

با او مخالف بودندقلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن

چهره زیبایش را داشتی؟
 

ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن

صدایش بودی ؟
 

وشما پاها كه همیشه مشتاق رفتن به سویش

بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض

جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه

ماندند عقل گفت:
 

دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم

با وجودی كه عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا

هنوز از او حمایت میكنی !؟

قلب نالید و گفت:
 

من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تكه

گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار

میكند و فقط با عشق میتوانم یك قلبی

واقعی باشم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت 05:42 ق.ظ توسط shirin comment |

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 31 تیر 1391 ساعت 12:33 ق.ظ توسط shirin comment |


Design By : Pichak

کد تغییر شکل موس