تبلیغات
به شعر تنهایی خوش آمدید - داستان های زیبا

به شعر تنهایی خوش آمدید

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار

به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و

خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود

و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟

لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر

به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک

نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

  

 

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد

 که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود

و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند

 که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.

 مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود

پرداخت.ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو

به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب

 پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم

بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی

جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی

را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی

دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط

شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را

پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند

با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب

را دارد؟مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت

تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه

کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد

اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم.

هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او

داده‌ام،من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است

که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛

اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی

دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛

چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام

 اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها

همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند

اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم

که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را

با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند،

پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک

از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت

از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با

دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت

و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب

 پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما

از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد

به قلب او نفوذ کرده بود…

 

از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی

به یاد ماندنیست پس من از کار خود راضی هستم

و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت: تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند

چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با

کاه پر شده باشد...!!!

 

 

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو

عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.

فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز

یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای

رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که

درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله

موضوع را به کل فراموش کرد.

 

 

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد

به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید

شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند

ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.

مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود

وحشت داشت.وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد

و دید که فرزندش از دنیا رفته

رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

 

 

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار

فراکُنشی بود.کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال.

هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت.

بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش

قرار می داد،آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر

دانستن وجود ندارد.مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده

و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی

از طرف شوهرش بود.آن همان چیزی بود که شوهرش به

وی داد.گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و

مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل

کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی

ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته

باشیم.در نهایت،آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش

داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها،

دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به

زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا

وجود می داشت.

 

 

 

جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی، و عشق محكوم....

 

به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ،

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا

 

با او مخالف بودندقلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن

چهره زیبایش را داشتی؟
 

ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن

صدایش بودی ؟
 

وشما پاها كه همیشه مشتاق رفتن به سویش

بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض

جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه

ماندند عقل گفت:
 

دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم

با وجودی كه عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا

هنوز از او حمایت میكنی !؟

قلب نالید و گفت:
 

من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تكه

گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار

میكند و فقط با عشق میتوانم یك قلبی

واقعی باشم...

 

 

داستان عشق و دیوانگی 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …

 

 

 

عشق واقعی

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم

مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم

مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟

مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی

سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه

که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،

یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن

جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت تا او زنده بماند 

و این است عشق واقعی. عشقی زیبا...  

.

.

داستان فرشته

کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند فردا شما مرا به زمین            

می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به

آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد در میان تعداد بسیار زیاد فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام

او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت اما اینجا در بهشت من هیچ

کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واین ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق

او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد من چگونه می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشته ی تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه

صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد

داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید شنیدم که در زمین انسان های بد هم زندگی می کنند چه

کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت

خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه

بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید خدایا اگر من باید همین حالا بروم پس لطفا

نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه ی کودک را نوازش کرد و پاسخ داد نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی می توانی

او را مادر خطاب کنی...

 

          

                                                                    

                                                آیا فرشته مرگ عزرائیل(ع) هنگام گرفتن جان انسانها     

 
دلش به حالشان می سوزد؟
 

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن

حضرت آمدپیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است

 که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:...

روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست

همه سر  نشینان کشتی غرق شدند

تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد

و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام

فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم،

دلم به حال آن پسر سوخت.

 هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت

 و همتوان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و

جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود

وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای

راست از رکاب به زمین نهد

هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم

آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد

دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که

ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و

 گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت

 و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود

که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده

نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم

در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با

ما بر افراشت سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت

تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها

نمی کنیم

 

 

 

 

 

 

 


 


نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت 04:42 ق.ظ توسط shirin comment |


Design By : Pichak

کد تغییر شکل موس