تبلیغات
به شعر تنهایی خوش آمدید - جمله های دل نشین

به شعر تنهایی خوش آمدید

 

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده

که با دلم در میان بگذاری

همه چیز از احساست پیداست،

در این لحظه های نفسگیر،

چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار

و این دل عاشق من،

همیشه بهانه میگیرد از من …

بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را،

تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را!

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من،

جز یک دل بهانه گیر باز هم گرچه نیستی

در کنارم ، اما در این هوای سرد،

عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته…

به این خیال که تو هستی ،

همه چیز سر جای خودش باقیست ،

تنها جای تو در کنارم خالیست،

به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ،

تنها درد من در این شبها ، تنهاییست !

به این خیال که تو هستی ،

بی خیال همه چیز شده ام ،

در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام!

کجا بیایم که تو باشی،کجا بروم که تو را ببینم،

کجا بنشینم که تو هم بیایی

دلم تنها به این خوش است

که هر جا باشی ،همیشه در قلبم میمانی

اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟

لحظه به لحظه بهانه های این دل

بی تابم را چه کنم؟

تو بگو اشکهایم را چه کنم،

انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟

فرقی ندارد برایم دیگر ، مهم این است

که تو هستی ، مهم این است که همیشه

و همه جا مال من هستی اگر من

در این گوشه تنها نشسته ام

و به تو فکر میکنم ، تو در گوشه ای نشسته ای

و در خیالت به من نگاه میکنی ، اگرمن

با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ،

تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی

اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ،

تو در آن گوشه از شوق دیدار

همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی…

 

 

وقتی محبتهایت ، آن عشق بی پایانت به من زندگی میدهد

چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم،

چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟

همین که تو در قلبمی ،

انگار یک دنیای عاشقانه در قلبم برپاست ،

عشقت در قلبم بی انتهاست !

همین که تو در قلبمی بی نیازم از همه کس،

تو را میخواهم و یک کلام فقط تو را ، همین و بس!

دلم بسته به دلت ، هیچ راهی ندارد

حتی اگر مرگ بخواهد مرا جدا کند از قلبت !

دیگر تمام شد ، تو در من حک شده ای،

ای جان من ،تو همه چیز من شده ای!

از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ،

از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم،

تا خواستم خودم را پیدا کنم اسیر شدم،

تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم!

از نگاهت خواندم تو همانی که من میخواهم،

آنقدر پیش خود گفتم میخواهت،

که آخر سر تو شدی مال من،

شدی یار و عشق بی پایان من!

از نگاهت خواندم ، چند سطر از شعر زندگی را …

چه انتخاب زیبایی بود ،

از همان اول هم دلم به دنبال یکی مثل تو بود،

و اینک پیدا کرده ام تو را ،

تویی که دیگر مثل و مانندی نداری،

در قلبت جز من ، جایی برای کسی نداری!

 

 

از نگاهت خواندم

از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری ،

اشک از چشمانم ریخت

و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم

حس کن آنچه در دلم میگذرد ،

دلم مثل دلهای دیگر نیست که دلی را بشکند!

تو که باشی چرا دیگر به چشمهای دیگران نگاه کنم ،

تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!

 

 

آهای همیشگی ترینم

تمام فعل های ماضی ام را ببر...

چه در گذر باشی چه نباشی

برای من استمراری  خواهی بود...

من هر لحظه تو را صرف می کنم

 

 

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری

که خودت می خواهی...!

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین...

نکندآخر کار قالی زندگیت را نخرند...!!!

 

 

کم کم یاد خواهم گرفت با آدم ها همانگونه باشم که هستند:

همانقدر خوب و گرم و مهربان...

و همان قدر بد و سرد و تلخ...

 

 

کنارت هستند تا کی؟

تا وقتی که به تو احتیاج دارند...

از پیشت می روند یک روز...

کدام روز؟

وقتی کسی جایت آمد!!!

دوست دارند تا چه موقع؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند...

می گویند عاشقت هستند برای همیشه نه!

فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام  بشود!!!

و این است بازی با هم بودن...

 

 

وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند

وقتی بودن ها طعم نیاز دارند

وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر می شود

وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه می شود

وقتی غریزه احساس را پوشش می دهد

وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود

دیگر نمی خواهمت...

نه تو را و نه هیچ کس دیگر را

 

 

به چه می خندی تو؟

انگیزه ی جدایی؟

به مفهوم غم؟ به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست

خنده دار است بخند...

 

 

آدمیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است

احساساتی می شود وقتی می خواهد با منطق حرف بزند

آرزوهایش لو می رود وقتی از احساسش می گوید

حسرتش رو می شود وقتی از آرزوهایش یاد می کند

وقتی حسرت هایش را روشن می کند منطق می تراشد

و به همه ی روابطش اینگونه گند می زند...

 

 

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خوب طبیعی است که یک روزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد...

 

 

دوست داشتن را از کوچ پرستوها آموختم

که در راه کوچ دو به دو با هم پرواز می کنند

آزادانه از هم دور می شوند و در طول راه به

پرستو های دیگر نزدیک می شوند

بدون آنکه به هم حسادت کنند

یا که بخواهند صاحب هم شوند...

 

 

امید یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد...

ایمان یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد...

شجاعت یعنی اینکه باعث شویم چیزی رخ دهد...

 

 


نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 01:04 ب.ظ توسط shirin comment |


Design By : Pichak

کد تغییر شکل موس